بی تو میمیرم

درد و غم جدایی از عشقم

یک نفر هست که از پنجره‌ها
نرم و آهسته مرا می‌خواند
گرمی لهجه بارانی او
تا ابد توی دلم می‌ماندیک نفر هست که در پرده شب
طرح لبخند سپیدش پیداست‌
مثل لحظات خوش کودکی‌ام‌
پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌
یک نفر هست که چون چلچله‌ها
روز و شب شیفته پرواز است
توی چشمش چمنی از احساس
توی دستش سبد آواز است
یک نفر هست که یادش هر روز
چون گلی توی دلم می‌روید
آسمان، باد، کبوتر، باران‌
قصه‌اش را به زمین می‌گوید

یک نفر هست که از راه دراز

باز پیوسته مرا می‌خواند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 11:4  توسط علیرضا  | 

عشق که نوشتنی نیست

برایت می نویسم بازدلتنگ وپریشانم

         نمیدانم چرااین روزهاسردرگریبانم

                  ببخش ای نازنین امشب برای درد دل کردن

                         برایت می نویسم خطی ازچشمان گریانم

                                نمی پرسدکسی اززخم های کوچکم حالی

                                      بگودردجدایی رابه کی بایدبفهمانم؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 15:18  توسط علیرضا  | 

نيمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال

پرسه اي آغاز كرديم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال

از جدايي يك دو سالي مي گذشت يك دو سال از عمررفت و بر نگشت

دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را

 

آن نظر بازي آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازي مبهم و سر بسته بود

چون من از تكرار او هم خسته بود

 آمد و هم آشيان شد با من او همنشين و هم زبان شد با من او

 

خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي

واي از آن شب زنده داري تا سحر

واي از آن عمري كه با او شد بسر

 

مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق مي شد بيشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بين ما آغاز شد

 گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشايي چشم دل زيباست دل

گر تو زورق بان شوي درياست دل بي تو شام بي فرداست دل 


دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سر گردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست مي دارم بدان

شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تويي مخمور خمارم بدان

با تو شادي مي شود غم هاي من با تو زيبا مي شود فرداي من

 

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوي رخت افسون شده

جز تو هر يادي به دل مدفون شده عالم از زيباييت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در اين دل جا نبود

 

ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

خوبي او شهره ي آفاق بود در نجابت در نكويي طاق بود

 روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

 

 آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس

يار ما را از جدايي غم نبود در غمش مجنون و عاشق كم نبود

 بر سر پيمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من ديوانه پيمان ساده بست ساده هم آن عهد و پيمان را شكست

 

بي خبر پيمان ياري را گسست اين خبر ناگاه پشتم را شكست

آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار ديگر عهد بست

 با كه گويم او كه هم خون من است خصم جان و تشنه ي خون من است

بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد

 

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست

از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ي او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم كم شدم

 

آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتي خوش گذر بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بيرون كن ز سر ديشب از كف رفت فردا را نگر

آخر اين يكبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند

 

عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود

 بعد از اين هم آشيانت هر كس است باش با او ياد تو ما را بس است

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد/به وداعی دل غم دیده ی ما شاد نکرد

خواستم ، اما نشد ، نه ، دیر بود

رفتی و بر پای من زنجیر بود

لای لای لحظه ها گولم زدند

زندگانی خواب بی تعبیر بود

اتفاقی از کنارم رد شدی

اتفاقا ظهر گرم تـیـر بود

من مترسک بودم و چشمان تو

از بساط نان و گندم ، سیر بود

می نوشتم : دوستت دارم ، ولی

لحن من شاید که بی تاثیر بود

خواستم باران شوم اما فقط

سهم من ابری کبود و پیر بود

قصه ما قصه من بود و بس

قصه من قـصـه تقـدیـر بود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با زندگی،بیگانه ام...
مستم اگر،،،یا گیج و سرگردان و مدهوشم!!!
اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت:
خراب اندر خراب و خانه بردوشم!!!
اگر فریاد منطق هیچ تاثیری ندارد:
دردل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم،
به مرگ مادرم،،، مردم،،،
شما ای مردم عادی:
که من احساس انسانی خود را،،،
برسرشک ساده ی رنج فلاکت بارتان،،،
بی شبهه مدیونم،،،
میان موج وحشتناکی از بیداد این دنیا
در اعماق دل آغوشته با خونم:
هزاران درد دارم!!!....
درد دارم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 16:17  توسط علیرضا  | 

نوشته هایی از روی دلتنگی

 

وقتی که تنها میشم ؛ یاد اون قدیما می افتم ، یاد اون روزایی که تو رو نداشتم ، یا بهتر بگم داشتم و نمی شناختم ، اون روزا من بودم و تنهایی هام و یه سایه، که اون هم از بس قلبمو گرد گرفته بود به تیرگی میزد...

تا وقتی که تو نیومده بودی بارون رو نمیفهمیدم ، هر وقت که بارون میومد اولین چیزی که به ذهنم می رسید این بود که یه چتر پیدا کنم که یه وقت نکنه این قطره های کوچولو و پاک ، پاک خیسم کنن. آخه از خیس شدن میترسیدم . تا وقتی که پیدا شدی و طعم نمناک و شیرین خیس شدن زیر بارون رو بهم چشوندی . وبهم فهموندی که میشه نترسید از خیس و تازه شدن  ، میشه مثل دیوونه ها به زیر بارون رفت و بدون ترس از خنده دور و بریات نو و تازه بشی و اون وقت که یه کم پاک شدی یاد پاکی کودکانه بیفتی ، یاد دلای سپید و صاف آیینه ای و یاد دستای کوچولو و معصوم ! که تو هم قفل میشدن و پاهای کوچولو رو دنبال خودشون می کشوندن تا آخر دنیا . تا ته ته آرزوها !

تا وقتی که بارون رو حس نکرده بودم اشک رو نمیشناختم ، نمی فهمیدم معنی گریه رو . فکر میکردم گریه فقط مال بچه هاست ، اصلاً مرد که گریه نمیکنه! تا اینکه توی اشکای بارونی تو خیس شدم ، بدون اینکه چتری داشته باشم به زیر بارون اشکای تو رفتم و تازه شدم و اون موقع بود که با اشکام آشنا شدم . شاید اون روز اشکای من پیدا نبود ولی بودن و من از ترس اینکه تو اون ها رو نبینی اشکامو توی دلم می ریختم . چشمام همین طور روی دلم بارید و بارید تا دلم پرشد و دیگه نتونست طاقت بیاره و با بغضی که مثل رعد و برق تو آسمون دلم ترکید ، دل شیشه ایم شکست و تموم حرفای خیسم رو بیرون ریخت و حالا تک تک اشکام روی کاغذ آوردم . اشکایی که اون قدر روی دلم بارید تا هر چی گرد و غبار بود از روی دلم شست و برام یک قلب سرخ و پاک ساخت .

تا وقتی که اشکام رو ندیده بودم و تا وقتی که دلم گریه نکرده بود ، ابرا رو دوست نداشتم ، از هوای ابری و از تیرگی ابرای سیاه بدم میومد ، آخه خبر نداشتم که ابرای سیاه چشمای غم گرفته آ سمون سپید من هستن ! تا اون موقع که ابرای سیاه چشمات نباریده بود نمیدونستم که آسمون خندون و آفتابی من چقدر غصه داره . غصه ای که غصه من شد و دلیلی برای باریدن .

اومدن تو نگاه من رو به همه چیز عوض کرد . دیگه هر وقت که زمستون از راه می رسید منتظر برفای سفید بودم تا ببارن و دونه دونه خاطرات سپید و پاکمون رو به یادم بیارن . خاطرات سپیدی که توی قلب من نشستن و با قلب سرخ من عجین شدن و برام یه قلب صورتی به جا گذاشتن.

حالا هر وقت که آفتاب دل شیشه ای و صورتیمو نوازش میکنه سایه صورتیمو روی زمین میبینم و اون وقته که احساس میکنم با بقیه فرق دارم .

حالا تابستون که میشه ، وقتی که خورشید خانم با گرمای سوزانش تنمو میسوزونه به یاد گرمی و سوزانی تو می افتم . یاد خنده های گرم و با صفای تو که اونا رو هیچ وقت از من دریغ نکردی . قبل از این تنها تابستونو دوست داشتم . آخه تابستون فصل میلاد من و توبود . و میلاد تمام قصه ها و غصه ها .

کم کم که تابستون رخت می بنده تا بره و اون موقع که قاصدکها کم کم پیداشون میشه یاد فصل تو می افتم،آره!یاد فصل تولد تو عزیزم ، فصل تو پاییز با برگهای خسته زرد و نارنجی درختها َ، پاییز و هوهوی بادهای سوزانش ، پاییز و هوای بارونی و نمناکش ، پاییز و ابرای سیاهش و پاییزو آسمون غم گرفته من !

قبل از اینکه تو باشی بادهای پاییزی منو آزار میدادن ، اصلاً از اون ها خوشم نمیومد ، آخه نمی دونستم که اگه همین بادها نباشن کی میخواد یاد تو رو برام بیاده ؟ کی می خواد قاصدکای پاییز رو به همه جا ببره؟ کی می خواد صدای خش خش برگهای رنجور رو به گوش من برسونه ؟ برگهای خشک پاییزی با بوی کهنه بهار .

بوی بهار! بهار با بوی کودکی و تازگی . بهار با بوی گل های نرگس سپید و شقایق های عاشق .

حالا رو به هر فصلی که می کنم هر کدوم یه جوری تو رو به یاد من میارن و به خاطر همین حالا دیگه تموم فصلها رو دوست دارم.

اما همین که تو رو یاد میکنم می ترسم ، می ترسم از اون روزی که ما از یاد هم بریم . اون موقع چه بلایی سر سایه صورتیم میاد ؟ آیا اون موقع دوباره گرد و غبار دلم رو می گیره و من هم میشم مثل بقیه؟

اون وقت دیگه نه دیگه بهار رو میخوام با تازگی و طراوتش ، نه تابستون رو با گرمی و تبش ، نه پاییز رو با همه زیباییهاش و نه زمستون رو با اون دونه های سپیدش و نه هیچ چیز و هیچ کس دیگه ای رو .

اون موقع من می مونم با یک تنهایی مرگبار و فریادی بیصدا و زل زدن به در و دیوار سرد و بی روح و یادآوری روزای شیرین تلخ و یه قلم در دست و بیهوده نوشتن و نوشتن . نوشتن نه برای تو ، نوشتن برای هیچ ....!

ـــــــــــــــــــــــــ

دوستم داشته باشی یا نداشته باشی ،یا اصلاًدوست داشته باشی که دوستت داشته باشم یا نداشته باشم، دوست داشتنت برایم عادت شده است ، دوست دارم که دوستت داشته باشم و از دست تو هیچ کاری بر نمی آید .

صدایم کنی یا نکنی ، صدای تو تنها موسیقی عاشقانه زندگی من است ، البته شاید بعضی وقتها نوای کلام تو دل مرا سوزانده باشد اما این خاصیت آهنگهاست که گاهی بیازارد شنونده اش را و همین موسیقی تلخ هم شیرینی خاصی دارد که تمام زمزمه های زندگیم را پر کرده است .

یاد من باشی یا نباشی ، یاد تو تنها یادگار روزهای زیبایمان است و یاد تو یاد آور تمام زیباییهاییست که تو مرا با آنها آشنا کردی .

به جدایی فکر کرده باشم یا نباشم ، هیچ گاه حتی به فکرم هم نمیرسید که یک روز به این جای کار برسیم و تمام فکر و ذکرمان این باشد که چگونه فکر کنیم که به سودمان باشد بدون اینکه ذره ای به طرف مقابلمان فکر کنیم .و هیچ گاه فکر نمیکردم که به راحتی بتوانیم یکدیگر را کنار بگذاریم . واقعاً که باید به خودمان یک احسنت بگوییم که به آسانی کاری که بسیار مشکل مینمود را انجام دادیم.

نمیدانم و نمیخواهم بدانم که تو مرا چگونه می بینی و از من در ذهنت چه ساخته ای ، اما هر جوری هم که مرا در ذهنت ساخته  باشی ، هنوز هم لایق این نبودم که این گونه پاک شوم از صفحه خاطرات تو . درست است که تو چیزی نگفتی و هیچ گاه هم نمیخواستی بگویی اما کاملاً پیدا بود که خیلی هم ناراضی نیستی از این که حرف دلت را من زدم و خیلی راحت ، راحت شدی از آن همه بی مهری و نا مهربانی !

البته من هم ناراضی نیستم ، من هم راضیم به خاطر این که تو راضی هستی و خوشحال و همیشه همین طور بوده است و همیشه کاری را کردم که تو را خوشحال کند . باشد بالاخره هر طور که باشد ما هم خدایی داریم و عادت خواهم کرد به این تنهایی .

 سخن را کوتاه می کنم و نمی خواهم که دوباره به یادم بیاید تمام آن روزهای تلخ شیرین و نمی خواهم که دوباره به یادم بیاید که چقدر تو را دوست داشتم . فقط می خواستم به خودم ثابت کنم که هر کاری هم که بکنم نمی توانم به تو فکر نکنم و نمی توانم یاد تو را از ذهنم پاک کنم ، پس ناراحت نشو از اینکه می نویسم و ناراحت نشو از اینکه هنوز هم دوستت دارم ...

ـــــــــــــــــــــ

از سخت ترین لحظات زندگی بود انگاه بی انکه به تو شک کنم نگران از دست دادنت بودم. نمی دانم چگونه بگویم ولی این لحظات و ثانیه ها به سختی می گذرد . نوعی دلهره و نگرانی امان از من بریده.

بهترین خبر زندگی ام رهایی تو از غم و نگرانی خواهد بود یقین دارم که اینگونه است.

با خود می گویم شاید این پیشامد ها برای این است که بدانم تو را چقدر دوست می دارم و شاید یک امتحان الهی .

فقط خدا می داند که چقدر سخت است.گاهی اوقات حتی نفس کشیدن هم برایم  مشکل است.

نفس عمیقی می کشم تا کمی حالم بهبود یابد.

فکر از دست دادنت کابوسی هولناک است

نمی دانم چرا خداوند این گونه مرا به ازمایش می کشاند

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

هنوزم وقتی که دلتنگ می شم

کمدی هست که من دراونو وا کنم عکستو نگاه کنم

هنوزم وقتی که دلتنگ می شم

دفتری هست که باز اسم زیبای تو رو نگاه کنم

هنوزم می باره چشمام برای ندیدنت

هنوزم غم می شینه توی دلم موقع بوسیدنت

هنوزم چشات واسم مقدسه

دیدنت خود زیارت نه یه جور عبادته

هنوزم یه پسری هست واسه تو فال های حافظ بگیره

باز اونو قسم بده به احترامت بمیره

هنوزم واسط شبا پنج قول و والله می خونم

بعد چشامو می بندم و منتظر تو می مونم

هنوزم چهره ی نازت واسه من نمایونه

صورتم موقع دیدنت دوباره گلگونه

نمی دونم به خدا چقدر باید گریه کنم

واسه ی بودن تو چقدر خدا خدا کنم

واسه ی بوسیدنت دیگه کی و صدا کنم

اره من دیونتم برام مثل زیارتی

هی می خوام دورت بگردم تو خود عبادتی

خالا که دیدن صورت زیبا تو ازم تو پس گرفتی

من می شم کبوتری رو بوم خونت می شینم

تا دلت برحم بیاد صورت زیبات ببینم

ـــــــــــــــــــــ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 17:33  توسط علیرضا  | 

منو حالا نوازش کن ....         که این فرصت نره از دست ::

:: شاید این اخرین باره .... که این احساسه زیبا هست ::

  :: منو حالا نوازش کن ....       همین حالا که تب کردم ::

  :: اگه لمسم کنی شاید ....          به دنیای تو برگردم ::

:: هنورم میشه عاشق بود .... تو باشی کاره سختی نیست ::

:: بدون مزر با من باش ....              اگرچه دیگه وقتی نیست ::

:: نبینم این دمه رفتن ....              تو چشمات غصه میشینه ::

:: همه اشکاتو میبــــــــــــــــــــــوسم ....             

     میدونم قسمتـــــــــــــــــــــــــــم اینه ::

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 18:6  توسط علیرضا  | 

من به انتظارت نشستم.بیا پیشم تو این وبلاگ

چه لذتی دارد به انتظار نشستن با اینکه می دانی نمی آید! چه لذتی دارد خواستن با اینکه می دانی تو را نمی خواهد! من به او می اندیشم او به چه می اندیشد؟ من در هوای او تنفس می کنم. من او را با تمام وجود در قلب خویش جای داده ام . دلیل این همه فاصله چیست؟ من لیاقتش را ندارم؟ یا تقدیر فاصله را برایمان رقم زده؟ دلیل این همه فاصله چیست؟
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 18:3  توسط علیرضا  | 

دارم میرم که به عشقم برسمممممممممممممممممممم
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 18:59  توسط علیرضا  | 

Does Love need a Reason...??
عشق دليل ميخواد؟
 

Some people never understand
بعضيها هيچوقت نميفهمند
 بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود ،ازش پرسيد
Lady :
Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داري؟واسه چي عاشقمي؟

Man :
I can t tell the reason.. but I really like you..
دليلشو نميدونم ....اماواقعا"‌دوست دارم

Lady :
You can t even tell me the reason... how can you say you like
me? How can you say you love me?
تو هيچ دليلي نميتوني بگي پس چطور دوستم داري؟
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟
 

Man :
I really don t know the reason, but I can prove that I love U.
من جدا"دليلشو نميدونم اما ميتونم بهت ثابت كنم

Lady :
Proof? No! I want you to tell me the reason. My friend s boyfriend can tell her why he loves her but not you!
ثابت كني؟من ميخوام دليلتو بگي . دوست پسر يكي از دوستام ميتونه علت عاشق بودنشو بگه اما تو ميگي نميدوني!!!!ه

 


Man :

Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه !!!ميگم ،چون خوشگلي
 

because your voice is sweet,
صدات گرم وخواستنيه
 

because you are caring,
هميشه بهم اهميت ميدي
 
because you are loving,
دوست داشتني هستي
 

because you are thoughtful,
باملاحظه هستي
 
 
because of your smile,
بخاطر لبخندت
 
because of your every movements.
بخاطر همه حركاتت

The lady felt very satisfied with the man s answer.
دختر ازجوابهاي اون خيلي راضي وقانع شد
 

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in comma.
متاسفانه چندروزبعد دختر تصادف وحشتناكي كرد و به كما رفت

The Guy then placed a letter by her side,
پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون
anymore.
اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجودنداره
 


Does love need a reason?
عشق دليل ميخواد؟
 

NO! Therefore,
I still LOVE YOU...
نه!!!!معلومه كه نه!!!!پس من هنوز هم عاشقتم
 
"True love never dies for it is lust that fades away. Love bonds for a lifetime but lust just pushes away"
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره،اين هوس است كه كمتروكمتر ميشه وازبين ميره 
************ ********* **
Immature love says: 'I love you because I need you.' Mature love says 'I need you because I love you.'
عشق خام وناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم "ولي عشق كامل وپخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم"ه
 
'Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays...'

اين قسمت و سرنوشته كه تعيين ميكنه كي وارد زندگيمون بشه اما دلمونه که تصميم ميگيره كي بمون

بدون هيچ دليلي دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 19:34  توسط علیرضا  | 

با من بمون

 

بذار باور کنم دستاتو دارم  / / پس این فاصله تنها نذارم  

 

 بمون با من بمون با من نمي خوام  / / واسه هرچي ندارم كم بيارم

 

بذار باور کنم لو رفته رازم  / /  من از هر چی به جز تو بی نیازم

 

نباشی بعد تو سنگ صبورم  / / نمیتونم با این دنیا بسازم ...

 

نباشی آسمونم جنس سنگه / / شب و روز این دل دیوونه تنگه

 

نذار با رفتنت دیوونه تر شم / / جنون یک عمر با عقلم بجنگه

 

میخوام اشکم تو چشمای تو باشه / / همیشه قلب من جای تو باشه

 

بمون با من تو این دیوونه حالی / / نذار دنیا و دین من دو تا شه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:30  توسط علیرضا  | 

این آپ عشقمه برام تو نظرات گذاشته بود(الهی قربونش برم)

سلام عزیزه دلم
تنها کلامی که می تونم بنویسم این که خیلی دوستت دارم پس نا امیدم نکنیا.
در واقع این جدایی به هر دوتامون خیلی چیزا رو آموخت.
هر روز دعا می کنم که این جدایی یک خاتمه زیبا و به یاد ماندنی داشته باشه تا بتونیم با هم و در کناره هم اون روز رو جشن بگیریم . مطمئن هستم که اگه بعد از این مدت طولانی دوباره در کناره هم قرار بگیریم خیلی بیشتر از قبل قدره همو می دونیم . به خاطره این متنها و عکسها و احساس قشنگو قابل ستایشت , ممنونم.
ددددووووووووووسسسسسسسسسسستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
دددددددددددددددددددااااااااااااااااااااااااااااررررررررررررررررررررررممممممممممممممممم
مهربونم / عزیزترینم / نازنینم / پشتو پناه من / یار باوفای خودم / جیگرم / بابای نینی هام / آینده ی قشنگم / هستیه من / منتظرت می مونم
امید دارم که در آینده ای نزدیک با کوله باری از خوشبختی میایو من و با خودت می بری . قول دادیا دوباره نزنی زیر قولت . لبای قشنگتو می بوسم

. بای

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 فروردین1387 ساعت: 15:46

توسط عشقم...الهي فدات شم  نازنينم

مرسي از اينكه ديروز رو پيش هم بوديم تو پارك چيتگر(تو نميدوني كه

من چقدر كيف كردم)

عجب دوچرخه بازي بود!!!مرسسي كه دعوتم كردي

ديگه نميدونم چي بگم...فقط ميتونم بگم عشق بي همتاي مني عزيزم

منتظرم باش كه حتما" ميام پيشت

عشق بي همتاي من مطمئنباش كه به قولم عمل ميكنم

طعم لبهات يادم نميره.به اميد دوباره بوسيدنت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 21:17  توسط علیرضا  | 

کاش تورا در ثانیه هایی که به سختی می گذشت می یافتم

من تو را با تمام وجودم حس ميکنممن تو را از دور دست ها از لابه لاي تاريکي ها  

در جايي که همه حصارش عشق است حس ميکنم  

من تو را هنوز در ترانه هايم حس مي کنم

من تو را در لا به لاي نوشته هايم مي گنجانم در کنارت واژه ي دوستت دارم را مي گذارم

و براي هميشه از عشق و عاشقي گذر مي کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 12:30  توسط علیرضا  | 

زندگی یه بازی مسخره بود،وقتیکه چشمهای تو چشمهای منو ندید

از ماجرای عشقت رو سفید بیرون آمدند موهایم......
با اجازه تو!
جای خالی ات را به انتشار بوی شاخه گلی هدیه کرده ام.


بدون تو اینجا قلبم ته مانده آرزوهایش را بدرقه می کند،
و نا امیدانه نفسهای گرمت را به روی
کاغذ مقابلش حک می کند و بعد؛
به اجاق خاموش خاطرات پرتاب می کند.


از تو چه پنهان دوباره بغض کرده ام؛
باید وضو بگیرم؛
از بس اذان چشمهای تو را نشنیده ام
تمام نمازهای نگاهم
قضا شده است
و گفتی که معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها..

و من تمام اين فاصله ها را با صبر و انتظار..

به تماشا نشسته ام!

چه رازيست در اين فاصله.. نمی دانم

که هر چه ميگذرد مرا شيداتر می کند...

و من؛ شيدا می مانم..

بگذار از عشق سخن نگويم؛


وحالا چند وقتی میشه که سکوت

کردم برای دوری از عشقم

ديگر هوايي براي تنفس نيست

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 16:50  توسط علیرضا  | 

من دیگه دارم میترکم از دوریت.ای خدا

تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم مي ديــدم

اطلسيهاي عاشق رو از گل لبهات ميچيدم   

توروخدا صدام نکن تو خواب تو مهربونتري

دست منو ميگيري و با خود به ابرها ميبري

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 17:10  توسط علیرضا  | 

خیلی خسته ام

كاش مي شد به تو گفت  كه تو تنها سخن شعر مني

پروردگارا،خسته ام آرامم ده،
پروردگارا تورا سوگند به روح پاك همه انسان هاي پاك
كلامم را بشنو
قلم بي تاب نوشتن است اما اينجا براي از تو نوشتن همه چيز كم است ........

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 15:42  توسط علیرضا  | 

برای تو عشقم،دلم برات تنگ شده خیلییییییییییییییییی

به ياد تو...براي تو...به عشق تو

به شوق تو...براي هر نگاه تو

دلم را زير و رو کردم

هوايت جستجو کردم

نديدم جز به عشق تو

نمي دانم کجايي تو

به هر جا مي روي خوش باش

به هر شب مي رسي مه باش

نخواندم جز به نام تو

به دل گفتم کجايي تو

خزان است اين نفس...بي کار

خراب است اين هوا...بي يار

دلم تنگ و صداي تو

صداي دور...صداي اشکهاي تو

مرا هر بار مي خواند

همان رازي که مي داند

گل سرخ و دو دست تو

دلم تنگ است...

براي تو...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 16:58  توسط علیرضا  | 

من تباه شدم

 

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری صبح بلند شی وببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی بی وفاشه اون کسی که جونتو واسش می ذاشتی

خیلی سخته که زمستون غم بشینه روی برفا میسوزونه گاهی قلب وزهر تلخ بعضی حرفا

خیلی سخته اون کسی که اومدو کردت دیونه هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمیمونه

خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشمات میمیره بره و دیگه سراغی از توو چشات نگیره

خیلی سخته عزیزی یه شب عازم سفر شد تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شد

خیلی سخته بی بهونه میوه های کال وچیدن به خدا کم غصه ای نیست چند روزی تو رو ندیدن

خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی وسط راه اما از عشق یه  کمی ترسیده باشی

خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشناشی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جداشی

خیلی سخته که ببینیش توی یه فصل طلایی ،کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

خیلی سخته وقشنگه آشنایی زیر بارون اگه چتر نداشته باشن توی دستا هردوتاشون

خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن چقدر قشنگه اما واسۀ کسی شکستن

خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روزغرورت اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت

خیلی سخته بودن تو واسه اون بشه عادت ، دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت

خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

خیلی سخته بری یک  شب واسه چیدن  ستاره ولی تا رسیدی اون جا ببینی روز شد دوباره

خیلی سخته که من و تو همیشه با هم بمونیم ،اونقد عاشق که ندونن

به کجا باید رفت؟.....ز که باید پرسید؟

سوختم و آب شدم به پات


امروز و فردا نداره


خوشت مياد ببيني ، نه ؟


كشتن تماشا نداره

 
قهر مي كني ، ناز مي كني


ناز مي كشم ، آشتي كني


قصه كه نيس ، حقيقته


دروغ و دعوا نداره


ضرب المثل دروغ مي گه


 نه ... دل به دل را نداره

 
عاشق و طردش مي كنن


تو هيچ دلي جا نداره


دوره زمونه دوره ي حرفاي عاشقانه نيست


صحبت پول و شهرته ، صحبتي از ترانه نيست


يه روز منو خواسته بودي ، يه روز خيلي خوب دور


امروز چه راحت نمي خواي ، من بد شدم بهانه نيست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 18:35  توسط علیرضا  | 

حسرت

می شه اسمتو صدا کرد

عشق ، يك عكس يادگاري نيست ، يك مزاح شش ماهه يا يك ساله نيست .

واقعيت عشق در بقاي آن است حقيقت عشق در عمق آن ، و اين هر دو در اراده ي

 انساني ست كه مي خواهد رفعت زندگي را به زندگي باز گرداند .
 
دختران و پسران بسياري هستند كه تمام هدفشان از طرح مساله ي عشق ،رسيدن است .
 
عجب جنجالي به پا مي كنند !

اعتصاب غذا ، تهديد ، گريه ، سكوت ، فرياد ... و سرانجام ، رسيدن .
 
اما از همين لحظه مشكل آغاز مي شود .

 وقتي هدف اينقدر نزديك باشد(گرچه كمي هم دور به نظر مي رسد ) بعد از زماني كه، برق آسا مي گذرد ديگر نمي دانند چه بايد بكنند

. قصد بي حرمتي به هم را كه ندارند !

بي حرمتي ، فرزند دیوانگی ست ، فرزند تكرار .

و اين را بايد مي دانستند كه رسيدن به

پله ي اول چون مناره اي ست كه بر اوج آن اذان عاشقانه مي گويند .

برنامه اي براي بعد از وصل . برنامه اي براي تداوم بخشيدن به وصل .

ولنتاین امسال بدون تو مگه میشه؟

سلام ... سلامی به طوفانی بودن زمان عاشقی و سلام به عشقی که در دلم جوانه زده . می دانم آسمان عشق امشب بارانیست و همانند پرده  ای سیاه دل آسمان نمایان است . امروز ابرهای باران فقط گریستند گریستنی به وسعت ابر بر دل شکسته من بود. بیا  بیا  ای مهربان  با  دستان  گرم خورشیدی ات دستان سرد باران خورده مرا در دستت بگیر و با من از عشق بگو . از عشقی که به وسعت دل آرام و عاشقت بال و پر گرفته است. من امروز با بالهای خشکیده می گویم که به وسعت باران چشمهایم  " دوستت  دارم . "  باشد آن روزی که در کنار هم دردهای ارغوانی را به پایان برسانیم ای باور زیستن من .

دلم تنگ شده برات بیا که اومد ولنتاین

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 18:19  توسط علیرضا  | 

دل تنگم عجیب.داداشی بیا،کجایی پس؟

کاش از اول می دونستم واسه من موندنی نیستی یادته موقع رفتن از ته دل می گریستی دلتو پر از غریب واست از جونم گذشتم غربتو شکستی رفتی هنوزم غریبه نیستی ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ کاش ز اول می دونستم که تو هم تنهام می زاری تو بودی بود و نبودم اما نه دوسم نداری


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:2  توسط علیرضا  | 

بیا تا بهار زندگیم بشی........

کجایی؟؟......

کجایی که بیای و منو از این کویر خشک و تهی نجات بدی!....

از این کویر که داخلش سرابی هم به چشم نمیخوره!!!...

از این کویر که خارهاش از جنس آهن و تپه هاش از جنس سیاه چاله

از این کویر که کرکس ها اسمونش رو قرق کردن

اینجا حتی کرمها هم نیش میزنن!!!

نیشی که از نیش افعی دردناک تره!!!....

روی زمین این کویر نوشته شده اگر

                ملکه ای

از اینجا عبور کنه تمام فصلهای این کویر بهار میشه

پس بیا و بهار رو با خودت بیار

بیا و من رو بهاری کن.....

تا از این پاییز زرد نجات پیدا کنم....

آه.....

چقدر پاییزی بودن سخته...

چقدر خشک شدن و ریختن دردناکه

و دردناک تر از اون اینه که این خشک شدن و ریختن هر روز تکرار شه

پس بیا و جلوی تکرارشون رو بگیر...

بیا تا بهار زندگیم بشی........

دوست دارم

چقدر خشک شدن و ریختن دردناکه

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 18:48  توسط علیرضا  | 

تنهايي بگو چگونه اسمت را بنويسم؟ وقتي اشک نمي گذارد اسمت را به همراه ستاره مي نويسم چون مرا به ياد شبهاي تارعشق مي اندازد بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقي را؟ بگو چگونه بعد از اين تحمل کنم لحظات تنهايي را؟ با نوشتن تنهايي گريه ام مي گيرد چه برسد به اينکه تنهايم بگذاري بگو چگونه احساسم رابنويسم که ديگر دلم از تنهايي و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 18:29  توسط علیرضا  | 

دل تنها!داداشی کجایی؟خبری ازت نیست.

وقتی که تنهای تنها میشوی وقتی که دوستانت انها که نیازمند یاریشان هستی

درست در حساسترین نقطه رهایت میکنند وقتی در دست انها که پشتیبان و پشتگر

محسوشان میکردی خنجر میبینی وقتی به زیر سنگی که به استواریش سوگند

میخوردی ماری خفته میبینی که در تکان حادثه از خواب میجهد وقتی امواج امتحان

خاشاک دوستیهای سطحی را میرویاند و لجن خود خواهی و منفعت طلبی را عریان

میسازد وقتی هیچ تکیه گاهی نمی ماند و هیچ دوستی صادقانه به دوستی گشاده

نمیگردد یک امید و پناهگاهی میماند که هیچ حادثه ای نمیتواند او را از تو بگیرد او در

مقابل بدی های تو خوبی میاورد و بر روی گناهان تو پرده اغماض می افکند اگر بدانی

که اشتیاق او به تو چقدر است بند بند تنت از هم میگسلد پس چرا در انتها به او

برسی از او اغاز کن پیش وپیش از همه خدا را دوست بدار و همواره شاخص

دوستی هایت قرار ده

دلت همیشه گرم خدا باشد

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:37  توسط علیرضا  | 

داداشم,حامیم رفت رفتتتتتتتتتتتتتت

رفت اونم رفت.دیشب رفت،خیلی سخت بود

داداشی علیرضا برو و مطمئن باش که من همیشه به یادتم و برات

دعا میکنم.قربون اون قلب نازت برم

داداشی علیرضا اینو بدون که تو

خیلی خیلی خوبی و

تو این مدت کوتاه برام مثل یه داداش بودی

داداشی(به قول خودت)!!! خدا پشت پناهت باشه

(به قول خودت)بابای

 

یه کوچه باغ خالی میخوام با یه بعد از ظهر پاییزی
دلم میخواد انقدر راه برم که پای دیوار گلی کوچه باغ از حال برم
دلم میخواد انقدر گریه کنم که دیگه نتونم جلوی پامو ببینم


+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 13:34  توسط علیرضا  | 

با قلبم بمان

روی هر شانه سری وقت وداع میگرید

کاش بودی تا دلم تنها نبود

تا اسیر غصه ی فردا نبود

کاش بودی تا فقط باور کنی

بعد تو این زندگی زیبا نبود

کاش بودی تا برای قلب من

 زندگی این گونه بی معنا نبود

 

 

آمدنت را خوب یادم نیست.

 

 بی صدا آمدی بی آنکه من بدانم

 

و بی اجازه ماندی بی آنکه من بخواهم

 

اما اکنون که با ذره ذره ی وجودم ماندنت را تمنا میکنم قصد سفر داری؟!

 

ای مهمان نا خوانده ی قلبم بمان

 

بمان که ماندنت را سخت دوست دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 18:45  توسط علیرضا  | 

چه بنویسم وقتی دستانم توان نوشتن ندارد . با بغض هایی که راه گلویم را بسته چگونه فریاد برآورم ؟ فریاد برآورم و بگویم خسته ام ! کاش می توانستی این همه غم و اندوه را در چشمانم ببینی . کاش رویت را بر نمی گرداندی ... کاش در چشمان من نگاه می کردی و دردم را می دیدی . کاش می فهمیدی دنیایی از اندوه در دل . و هزاران حرف نگفته بر لب و دریایی از اشک بر دیده داشتم ... می دانم هیچ چیز تغییر نخواهد کرد اما هر روز تلاش می کنم هر روز کمی سخت تر از دیروز ... خدایا ! کمکم کن


خبر از خویش ندارم خبری بهتر ازین
کردم از خویش عزیمت سفری بهتر ازین
من كه دارم از غم دوريت ميميرم
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 13:26  توسط علیرضا  | 

تورا عهشقونه دوستت دارم به خدا.باورم کن

هیچگاه مثل آن لحظه آرام نبودم
 
 آنگاه که تو را در آغوش  گرفتم....
 
زیباترین و پر احساس ترین لحظه زندگی ام بود...
 
لحظه ای که من و تو با هم به اوج عشق رسیدیم
 
لحظه ای که احساس کردم تو تنهای تنها برای من
 
و قلب شکسته ام می باشی
 
لحظه ای که احساس کردم
 
اینک یک اسیری در قلب مهربان تو می باشم....
 
آن لحظه احساس میکردم که یک عاشق واقعی هستم 
 
 عاشقی که مدتها بود انتظار چنین عشقی را می کشید
 
آنگاه که بر لبان تو بوسه زدم تلخی های زندگی همه از یادم رفتند
 
 و طعم شیرین زندگی و عشق را در کنار تو چشیدم!
 
بوسه ای که خاکستر عشق را در وجودم من
 
دوباره شعله ور کرد.....
 
هیچ لحظه ای در زندگی ام مثل
 
 لحظه در آغوش گرفتنت و بوسیدن
 
از آن لبان سرخت برایم زیبا نبود
 
با افتخار تو را در آغوش خویش بردم
 
و با غرور بر لبانت بوسه زدم
 
و با احساس آرامش عشق به تو گفتم :
 
عزیزم خیلی دوستت دارم....
 
سرت را بر روی شانه هایم گذاشتی
 
 و درد دلهای عاشقانه ات را در گوشم زمزمه میکردی
 
و من تنها نشسته بودم
 
و به درد دلهای عاشقانه ات گوش میکردم ....
 
آن لحظه مانند پرنده ای بودم که
 
 در اوج آسمان آبی در حال پرواز است ، مانند
 
 امواج دریایی بودم که ساحل عشق را در آغوش خود میگیرد .....
 
تو را برای خودت میخواهم ، نه برای نیاز خویش!
 
تو را برای وجود پر مهرت ، قلب عاشقت 
 
 پاکی و صداقتت ، یکرنگی و یکدلی ات
 
 و آن حرفهای عاشقانه ات میخواهم.....
 
هیچگاه مثل لحظه ای که در کنار تو هستم شاد نیستم!
 
لحظه های در کنار تو نبودن
 
 لحظه های سرد و بی حوصله ای است...
 
همیشه به انتظار آن نشسته ام که دیدار با تو دوباره فرا رسد
 
عزیزم بیشتر از همه کس دوستت دارم 
 
 و زندگی را با تو خوشبخت میبینم....
 
در آغوش تو بودن یعنی به اوج عشق رسیدن
 
 
 
عاشقانه می نویسم

با قلمی به رنگ سبز و با دلی به رنگ آبی مینویسم
 
از تو که بهترینی...

مینویسم از آن قلب مهربانت ، از آن چهره ماهت

مینویسم از تو که همان فرشته نجات این قلب شکسته منی

مینویسم از تو که برایم بهترینی عزیزم

با چشمهای خیس مینویسم که مرا تنها نگذار
 
 و با دلی پر غرور مینویسم که
 
 تا آخرین لحظه نفسهایم ، هم نفس تو هستم

یک قلب کوچک و پر از درد و غصه دارم 
 
 همین قلب یک عالمه آرزو و عشق درونش نهفته است
 
 آرزوی به تو رسیدن و با عشق تو زندگی کردن

چه لحظه زیبایی است لحظه ای که ما بهم رسیده ایم
 
و آنگاه که دست در دستان هم گذاشته ایم در کنار دریا ایستاده ایم
 
و لحظه غروب خورشید را می بینیم

چه لحظه زیبایی است لحظه به هم رسیدنمان...

آن لحظه را با دنیا نیز عوض نخواهم کرد 
 
 چون برای رسیدن به آن همه چیز را
 
زیر پا گذاشته ام و قید همه کس را زده ام...

خاطرات گذاشته را از دلم سوزاندم به خاطر تو
 
 و در قلبم همه اسمها برایم بی گانه اند و تنها تو را می شناسم
 
قلب مهربان تو و اسم مقدست را...

تنها کافی است لحظه های سخت زندگی ام را با نام تو آغاز کنم
 
آنگاه آن لحظه های سخت برایم چه آسان می شود!

می نویسم از تو که هیچکس به زیبایی تو برایم نیست
 
 و هیچکس به جز تو لایق این قلب پر احساس من نیست ...

با قلمی به رنگ سبز ، با احساسی به رنگ آبی 
 
 با آرامش عاشقانه می نویسم از تو

که بیشتر از همه کس و همه چیز دوستت دارم عزیزم
 
دوستت دارم
 
خیلی دوستت دارم
 
به پاکی چشمانت قسم دوستت دارم
 
به خدا خیلی دوستت دارم ...
 
تو همه وجودم ، زندگی ام و تمام هستی منی آری تو دنیای منی!
 
با تو این زندگی برایم زیباست
 
و لحظه های با تو بودن برایم شیرین است...
 
با تو می توانم با افتخار به قله خوشبختی برسم
 
 و نام مقدس تو را فریاد بزنم!
 
تو همان خوشبختی منی  همانی که برای رسیدن به آن
 
از همه چیز و همه کس خواهم گذشت!
 
تنها تو را می بینم
 
لحظات با تو بودن را و یک زندگی شیرین
 
و آخر سر نیز رویاهای
 
عاشقانه ام با تو!
 
با تو  همانی خواهم شد که تو میخواهی 
 
 همان عاشقی که برای همیشه با تو وفادار می ماند!
 
بگذار به آنهایی که این دل بی گناهم ر ا شکستند ثابت کنم 
 
 عشق واقعی به چه معناست!
 
 این قلب شکسته ام 
 
 قلبی که توسط آنان که ادعای عاشقی می کردند
 
 شکسته شده است را با اطمینان برای همیشه به تو تقدیم می کنم
 
 و دلم میخواهد تا آخرین لحظه نفسهایت
 
 آن را با محبت و عشقت نزد خود حفظ کنی!
 
با تو می مانم ، عاشقتر از همیشه
 
 با تو هستم ، خواهم ماند
 
 مثل یک مجنون تا ابد و برای همیشه!
 
به پاکی آن قلب مهربانت قسم دوستت دارم
 
به خدای آسمانها و زمین خیلی دوستت دارم
 
تو همانی که من میخواستم 
 
تو همان عشق واقعی هستی که سالها در جستجوی او بوده ام!
 
اینک که تو را به سختی به دست آورده ام
 
به آسانی نیز از دست نخواهم داد....
 
با تو معنای عشق را فهمیدم 
 
 و فهمیدم که چگونه باید عاشق ماند!
 
آری همین است رسم عاشق بودن !
 
با قلبی پاک و احساسی پر از محبت و عشق
 
با صداقت ، یکرنگی و یکدلی با آنکه دوستش داری
 
 و همه زندگی ات هست تا آخرین نفس
 
تا لحظه مرگ بمانی و عاشقتراز همیشه نیز دوستش بداری ...
 
 این رسم عاشقی است که تو به من و آنان که قلبم را
 
 شکستند آموختی!
 
پس ای عشق من با یکدلی ، یکرنگی ، صداقت ، با قلبی پاک
 
عاشقانه تر از همیشه با تو
 
 می مانم و باور کن که .....

خیلی دوستت دارم
 
دوست ندارم که بگویم دوستت دارم
                                
 دوست دارم که بدانی دوستت دارم! 
 
 

عاشق ترینم
 

    نمیدانم  ابراز عاشقی غیر از آنکه به آن که دوستش داری

وفادار باشی و صادق ، چگونه است 

 اما میدانم که من عاشق ترینم....

نمی دانم چگونه باید با آنکه دوستش داری بمانی

 بمانی و مجنون هم بمانی ، مجنون تر از یک عاشق دیوانه

ولی میدانم که من مجنون ترینم...

نمی دانم اشک ریختن از غم دلتنگی و غصه دوری چگونه است

و چگونه باید برای آنکه دوستش داری دلتنگ شوی

اما میدانم  که من دلتنگترینم.....

نمیدانم قلبی که عاشق است چگونه باید اثبات کند که عاشق است

 و یا دلی که در گرو دلی دیگر است

 چگونه باید از آن  مهمان نوازی  کند

اما میدانم که من خوشبخترینم...

نمی دانم که آیا می دانی بعد از تو من شکسته ترینم ؟

آری بدان که  بعد از تو من بدبخت ترینم.....

نمی دانم چگونه باید با تو باشم ، چگونه باید راز دلت را بیابم

و چگونه باید لحظه های عاشقی را سپری کنم

اما بدان که من داناترینم...

نمی دانم که آیا میدانی بعد از سفر کردنت ، همه لحظه های زندگی

  من سرد و بی حوصله می شود ؟

 آری بدان که من در آن زمان تنهاترینم....

عزيزم مزدم از دوريت

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 13:9  توسط علیرضا  | 

به یاد خواهی آورد؟

با باد خواهم گفت

حکایت نامهربانیت را تا از هر کویی که میگذرد

آنرا بخواند تا شاید روزی از سر کوی تو نیزبگذرد

و در گوشت بخواند  قصه ای را که   برایت اشناست

به یاد خواهی اورد مرا نگاه یخ زده ام را

و روزی را که دنیا را برسرم خراب کردی

به یاد خواهی اآورد...

به یاد قصه ای خواهی افتاد

که نامهربانی تو و سکوت من آخرین برگشت بود

به یاد خواهی آورد

کسی را که همه دنیای تو بود

قسمهایی که خوردی

عهد هایی که بستی

و قلبی را که شکستی

همه را به یاد خواهی

آورد...

با باد خواهم گفت حکایت

نامهربانیت را...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 20:45  توسط علیرضا  | 

تو خورشید منی

گامهای تشنه ات را

در ساحل جا گذاشته ای

و موجها

جای پایت را سیراب کرده اند

اما

تو همچنان تشنه ای

ومن

رد پایت را گم کرده ام

ولی تو را هیچ گاه

برای تشنگی ات

یک سطل نگاه آورده ام

اما تو رفته ای

و من هر روز در تصورم

دریا و ساحل را تکرار می کنم

تو خورشید شکسته من زمین سرد و خسته

                                      بی حرارت وجودت توی بغض غم نشسته

من دیونه عاشق به خیالم تو خدایی

                                     همه شب بیدار می موندم که تو باز سحر بیایی

من می خواستم توی رگهام معنی زندگی باشی

                                    به تن خسته عاشق نور ارزو بپاشی

واسه تو فرقی نمی کرد بودن و نبودن من

                                   پای خستمو نگیری لحظه تلخ شکستن

تو هنوز تو اسمونی من زمینم که اسیرم

                                 من بازم در انتظارم که نفس از تو بگیرم

تو غریبه من یه عاشق که برات دل نگرونه

                                فاصله بین من و تو از زمین تا اسمونه

روزای خوب گذشته کاشکی بر میگشت دوباره

                               شب سرد جدایی باز میشد پر از ستاره

کاش میدیدم که نگاهت پر عشق مهربونه

                              از لب تو می شنیدم غزلهای عاشقونه

تن من پر از شکایت دل من پر از حکایت

                             من می خواستم با تو باشم برسم تا بی نهایت

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 14:28  توسط علیرضا  | 

غم عشق.خدایا کمکم کن

میترسم

امشب از خواب خویش سخت هراسانم. میترسم خواب چشمانم را به عریانی خویش بگشاید و من فردا همچنان شرمنده مستی و غفلت خویش باشم .

براستی اگر امشب نیز غفلت کنم فردا خود را دار خواهم زد.

نهایت کسی باید این کار را به اتمام رساند . و چه زیباست که انسانی با دست خویش جهل خود را رجم زند.

بار الهی! نیلوفر عمر خواست اما از گناهش نکاست.

بار الهی! شمشیر قلم هر روز از زبان سرخم انتقام میکشد اما باز فردا هنوز غافلم.

از غفلت خویش هراسانم و از فردای خود نگران.

تو گوئی افریده ای بی مصرف که چونان غفلت و جهل بر او چیره شده که دست از طلب شسته از خود نیز خسته شده ام.

بار الهی! غفلت از من بتی ساخته ، معبود خویش.

فردا اگر بت شکن نباشم خود میشکنم . پس تبری ده تا با این دستان ناتوان خویش خود را نجات بخشم . که اگر تو دستم نگیری از پای میافتم .

الهی ! عبدی بودم سرکش . هر انچه مهارم زدی گسستم و هر انچه صدایم کردی رم کردم .دیگر از خود بیزارم اما به رحمت تو امیدوار

اگر نجاتم بخشی لطفی شایسته منت بر من نهادی و اگر هلاکم کنی عدلی شایسته عدالت خویش گزاردی.

بر من کرم نما قبل از انکه عدلت مرا از خود فارغ کند.

فرصتهایم را به پشیزی ناچیز شمردم . بارها فرصت طلبیدم و هدر دادم که اگر تو راه استفاده از فرصت را نشانم ندهی چگونه با او همراه شوم.

پروردگارا شیطان به جانم اویخته و از هر سو ندای نصر سر میدهد.

خدایا به تو توکل میکنم : و ما رمیت اذ رمیت . و تیر میاندازم که شیطان خویش را نابود سازم

چه میدانم شاید تیر به خود نیز بزنم

خدایا ! انچنان عزیزی و من انچنان پستم که هر انچه با من کنی لایق انم 

از کم لیاقتی خود به تو شکوه اوردم که مرا لایق تر کنی . چه، هر چه بیشتر از تو بخواهم اگر لایقش نباشم به ان نمیرسم.

خدایا میدانم که کوچکتر از تمام انچه به من دادی هستم اما مرا ان ده که ان به.

پروردگارا کریم به لعیم میبخشد و افریدگار به افریده . به حق انروز که مرا افریدی تو را قسم میدهم و به حق بهترین بندگانت که به اخرینشان گواه دادم مرا رستگار نما که سخت محتاج انم .

مرا انگونه تربیت کن که باید شوم نه انچنان که هستم .

خدایا! مرا لحظه ای رها نکن

پروردگارا به حق مادرم زهرا(ص):

                        الهی لا تکلنی الا نفسی طرفه عینی ابدا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 16:22  توسط علیرضا  | 

برای قلب شکسته

امشب به چشمک ستارگان که از اعماق آسمان نثارم می کنند می نگرم

 

اما هیچ اثری از عشق در چشمک نورانی آنان نمی یابم

 

امشب دلم گرفته است و حتی درخشش ماه هم نمی تواند مرهمی برای قلب شکسته ام باشد

 

امشب سیاهی آسمان با سیاهی چشمانم یکی شده است و

 

قطرات باران که نرم نرمک بر بام گونه هایم می بارند و مرگ عشق را یاد آور می شوند

 

امشب بوسه ستارگان بر لبان معشوق دردی از عشق نمی کاهد

 

نمی دانم چرا امشب هوا بوی مرگ می دهد

 

نمی دانم چرا امشب نسیم عشق را بر گونه هایم حس نمی کنم

 

امشب از عشق خالیست و من هنوز نمناکی گونه هایم را احساس می کنم

 

واین بار گریه آسمان هم با من همراه شده است و

 

صدای باریدن آن بر گونه های زمین به صراحت به گوش می رسد

 

من و باران و شب و آسمان یکی شده ایم و

 

همگی به حال عشق و سوگند های شکسته شده عاشقان به قداست عشق می گرییم و

 

امشب صدای گریه من و آسمان در طبیعت طنین انداز شده است و

 

سکوتی که مرگ عشق حاکم کرده است می شکند 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 13:24  توسط علیرضا  |